عماد الدين حسن بن علي الطبري
150
مناقب الطاهرين ( فارسي )
و ايشان را عبد اللّه التامر نام رئيس بود . با يهوديّت دعوت كرد ، مردم قبول نكردند و اختيار قتل كردند و تن در يهودى ندادند . عبد اللّه خندقها بكند و بعضى را بكشت و در خندقها افكند كه وى كنده بود و بعضى را در آتش انداخت . و از ايشان يك مرد از اهل سبا خلاص يافت اوس بن ثعلبان نام . وى بر اسبى سوار شد و قصد قيصر روم كرد و پيش وى رفت و حال با وى بگفت - كه قيصر هم عيسوى بود - و از وى مدد خواست . قيصر گفت : شهر ما از شهر شما دور است . امّا نامه بنويسم به سلطان حبشه كه وى نيز بر دين عيسى عليه السّلام است نجاشى نام . و نامه نوشت كه بايد كه مدد اين قوم كنى . چون نامه به وى رسيد ، مردى را بخواند از اهل حبشه ارباط نام و گفت : چون به يمن رسى ، ثلثى را بكش و ثلثى را خراب كن و ثلثى را به بردگى پيش ما بيار . ارباط چون بدانجا رسيد و حرب كرد ، لشكر ذو نواس متفرّق شدند و وى بگريخت و به كنار دريا آمد و لشكر به دنبال وى در آمد و وى در دريا افتاد و بمرد . ارباط در يمن آمد و قوم را چنان كه نجاشى فرموده بود سه فرقه بكرد ؛ قتل و اسر و خرابى به سوختن . چون بدان مأمور قيام نمود حالها به نجاشى نمود . نجاشى بنوشت كه : به نيابت ما در آنجا مىباشى با لشكرى كه دارى . ابرهه را با ارباط كراهتى افتاد . جمعى از حبشه بازبريد و به حرب ارباط رفت و اسباب حرب ساخته كردند . ابرهة بن الصبّاح به ارباط فرستاد كه : حكومت ميان من و تو است . لشكر را با ما كارى نيست . بيرون آى . اگر من كشته شوم ، ملك و لشكر تو را بود . و اگر تو كشته گشتى ، مرا بود . ارباط مردى جسيم و وسيم بودى و ابرهه مردى حقير و قبيح المنظر . غلامى آمد از پس وى و سلاح وى مىداشت . ارباط ضربتى بر ابرهه زد و وى را